تو نیستی که ببینی
چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاری است!
چگونه عکس تو در برق شیشه ها پیداست!
چگونه جای تو در جان زندگی سبز است!
*
تمام گنجشکان
که درنبودن تو
مرا به باد ملامت گرفته اند؛
ترا به نام صدا می کنند!
هنوز نقش ترا از فرازِ گنبدِ کاج
کنار باغچه،
زیر درخت ها،
لب حوض
درونِ آینه پاک آب می نگرند
*
تو نیستی که ببینی چگونه پیچیده است
طنینِ شعرِ تو مگاه تو درترانه من.
تو نیستی که بیبنی، چگونه می گردد
نسیم روح تو در باغِ بی جوانه من ...
برچسب:
نویسنده: آناهیتا پورحسین